غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
579
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
و كثرت طاعت محمد در تينمليل شيوع يافت مردم بسيارى از اطراف و جوانب بملازمتش مبادرت نمودند و لوازم نياز و ارادت بجاى آوردند و محمد با بعضى از مردم آنديار آنچه در خاطر داشت اظهار كرده هركس سر بحلقهء متابعتش درمىآورد او را در سلك خواص اصحاب انتظام ميداد و بعضى از اهل عقل و تدبير كه بر ما فى الضمير محمد اطلاع يافتند مردم خود را از موافقت او نهى كرده از سطوت و سياست پادشاه تخويف نمودند در آن اثنا نظر محمد بر بعضى از اولاد متوطنان تينمليل افتاد كه رنگ رخسارشان اشقر و چشمهاى ايشان ازرق بود و حال آنكه آباء آنصبيان گندمگون بودند و سبب اينمعنى را سؤال فرمود جوابدادند كه ما رعيت اين پادشاهيم و هرسال طايفه از غلامان او جهة اخذ خراج آمده در خانهاى ما نزول مينمايند و با زوجات ما مصاحبت ميفرمايند و چون ما را قوت منع نيست نسوان ما حامله شده اولاد به اين رنك متولد ميشوند محمد گفت و اللّه كه موت بر حيات شما ترجيح دارد و شما چگونه اين تعدى را تحمل مينمائيد و حال آنكه استطاعت استعمال آلات كارزار بيش از ابناء روزگار داريد جوابدادند كه ما نميدانيم كه بچه طريق اين ظلم شنيع را از خود مندفع گردانيم محمد گفت اگر شما را ناصرى پيدا شود كه باستظهار او باعدا در مقام مقاتله توانيد آمد چه ميكنيد جوابدادند كه در پيش او جنگ ميكنيم تا كشته شويم يا ظفر يابيم اكنون بگوى كه كيست آنكس كه ما را درين امر معاونت نمايد محمد تومرت گفت مهمان شما و آن مردم برغبت هرچه تمامتر متابعتش را قبول كرده بين الجانبين قواعد عهد و پيمان بغلاظ ايمان تاكيد پذيرفت آنگاه محمد تومرت اتباع خود را بتهيهء اسباب قتال مأمور گردانيد و در خلال آن احوال غلامان سلطان جهة حصول خراج بتينمليل آمده بدستور معهود در خانهاى رعايا نزول نمودند و در شبى كه آن گمراهان مست و بيهوش بودند و با زنان آن بيچارگان دست در آغوش داشتند محمد تومرت بقتل ايشان اشارت كرد و در كمتر از يكساعت همهء غلامان كشته گشتند مگر يكنفر كه در بيرون خانه بود و آنغلام جان را بتكپا بيرون برده خود را بمراكش رسانيد و كيفيت واقعه را در پايهء سرير پادشاهى تقرير كرد و ابو الحسن دانست كه تدبير ملك بن وهيب در باب محمد تومرت متضمن مصلحت مملكت بوده و بر فوت فرصت متأسف گشته لشگرى متوجه تينمليل گردانيد و محمد از توجه آن سپاه آگاه شده مردم آن كوهستان را گفت كه بدرهء كه در غايت تنگى بود و جنود مراكش را كه بالضرورت از آنجا عبور ميبايست نمود بايد رفت و در كمرهاى دو طرف آندره كمين كرده بنشينند و هرگاه كه اعدا بدانجا رسند دست بانداختن تير و سنگ برآورند و آن مردم حسب فرموده بتقديم رسانيده لشكر مراكش بدل ناخوش و حال مشوش انهزام يافتند و بعد ازين وقايع محمد تومرت عبد اللّه الونشريسى را گفت اكنون وقت آنشد كه بطريق كرامت اظهار علم و فصاحت خود نمائى تا اين معنى موجب مزيد عقيدهء مردم شود و بعضى از ساكنان اين ديار كه تا غايت غاشيهء اطاعت ما بر دوش نگرفتهاند گردن در حلقه متابعت درآورند و عبد اللّه انگشت قبول بر ديده نهاده صباحى بعد از اداء نماز بامداد در مسجد محمد تومرت بر پاى خواست و به زبان